تولیدات عمومی(منشور)جنگ تحمیلی سومسیاسی و اجتماعییادداشت هایادداشت ها جنگ تحمیلی سوم

حسام الدین صدایم بزنید

به قلم خانم فاطمه خدابخشی

مادرِ شهید شرفی برایمان چای می‌آورد و کنارم می‌نشیند. پدر شهید نمی‌تواند بغضش را فرو بخورد و قطرات اشک از چشمانش سرازیر می‌شود:«شب آخر، با خانومش افطار خونه‌ی ما بودن. موقع اومدن و رفتن بوسش کردم. نمی‌دونستم که فرداش…همون روزی که آقا رو شهید کردن، ۸ تا مهندس زبده هوافضا هم شهید می‌کنن که آقا حسامِ ما هم جزوشون بود. یکی از خوشحالی‌هامون اینه که با رهبر فرزانه‌مون رفتن.»صورتش را پاک می‌کند: «باور کنید، اگر تضرع و اشکی از ما می‌بینید بواسطه‌ی علقه و محبتیه که به شهید داریم. خدایی نکرده ناشکری نمی‌کنیم.به بچه‌هام همیشه می‌گم من اگه ثروتی ندارم ولی خدا شما رو بهم داده. شماها ثروت‌های دنیاییِ من هستید.»
مادر شهید با لبخند می‌گوید: «آقا حسام از بچگی آروم و درس‌خون بود.آقا حسام نه، باید بگم آقا حسام‌الدین. آخه همیشه می‌گفت حسام‌الدین صدام بزنید.بچه‌ی بی‌آزاری بود. خیلی درس می‌خوند. قبل از سنِ تکلیف، نماز‌هاشو می‌خوند. شب قبل از شهادتش که پیش ما بودن، بعد از افطار و نماز رفت تو اتاق و مطالعه کرد و بعدم گفت بریم با ماشین یه ‌گشتی بزنیم. وقتی برگشته بودن خونه به خانومش میگه:«صبا جان، من میخوام ده‌ دقیقه برم تو اتاق سر سجاده، شما لطفا نیا.» همسرش میگه: «نمی‌دونم سر سجاده از خدا چی‌ خواست که شهادت نصیبش شد.»واردِ ۳۵ سال شده‌ بود. همسرش ۹ سال ازش کوچکتره. دو سال و نیم بود رفته‌بودن سر خونه‌زندگیشون. همسرش میگه؛ حسام‌الدین من رو بزرگ کرد. بهم درس داد. ازش خیلی یاد گرفتم.اوایل همسرش و خانواده‌ش بی‌قراری می‌کردن ولی ما بهشون دلداری می‌دادیم. اونا پسر نداشتن و حسام‌الدین رو پسر خودشون می‌دونستن.»
پدر شهید ادامه می‌دهد: «پیکر پسرم ارباً ارباً شده‌ بود. با DNA تشخیصش دادن. دلم می‌خواست از در خونه تشییعش کنیم، گفتن خطرناکه و صلاح نیست منم گفتم چشم.»
مادر میوه تعارف می‌کند: «همکارش تعریف می‌کرد: “آخر هر برج که می‌شد یه بخشی از حقوقش رو بر‌می‌گردوند و می‌گفت بیت‌الماله. شاید من کم‌کاری کرده‌باشم.”روز‌های آخر هم می‌گفت: “مامان دعا کن درسم تموم بشه با هم یه‌سفر مشهد بریم. این‌دفعه از باب‌المراد بریم.”می‌دونم آرامشی که الآن داریم، دعای خود آقا حسام‌الدینه.»موقع خداحافظی همانطور که پرتقال و سیبی که مادر شهید با اصرار بهم داده را داخل کیفم می‌گذارم، فکر می‌کنم:
شهید، از سلاح علم خوب استفاده‌کرده‌است و به مراد دلش رسیده‌.
او مانند اسمش شمشیر اسلام بود.
او حسام‌الدین بود.

https://ble.ir/razmedia_info/-1193765319897101062/1777285942082

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا