کمتر از هشت ساعت…
به قلم خانم فائزه شیرازی

روایتی از حضور در منزل شهیده ملیحه قرهی
یا رافع الدرجات
اولین بار بود که میهمان منزل شهدای جنگ اخیر میشدم. در حالیکه شوق و غم را توامان در دل احساس میکردم همراه گروه جهادی، وارد منزل شدم.پدرشهید با چهرهای با صفا و نورانی جلوی در ایستاده بود. سلام گرمی کرد.مادر و خواهر هم با لبخند و استواری مرا در آغوش گرفتند و خوشآمد گفتند.برادر هم در گوشهی دیگری از اتاق ایستاده بود، سلام پرمهری کرد.یک خانواده با سه فرزند که حالا یکی از دخترها آسمانی شدهبود:
ملیحه، در تیرماه ۱۳۶۸ متولد شده بود.مادر وقتی ۸ ماهه باردار بود غم رحلت خمینی عزیز را بهدوش کشیده بود.نامش با مسمّی بود. به گفتهی همهی حاضران از کودکی ملاحت و لطافت خاصی داشت، که در موقعیتهای مختلف بروز و ظهور یافته بود.وقتی یکی از اقوام بیمار میشد، دلجویی و همدلی را از او دریغ نمیکرد.نسبت به پدر و مادر هم بسیار دلسوز و مهربان بود.
روزی که آن رژیم ملعون حمله کرد، پدر در بیمارستان بود، ملیحه نگران شده بود و مدام تماس میگرفت.پدرش با اشک تعریف میکرد: «ملیحه خیلی به من وابسته بود و من هم به او…طاقت رنج مرا نداشت. زود رفت و بار فراق و دوری را به دوش من گذاشت…»در کنار لطافت روح، همراهانش از نظم و مسئولیتپذیری فوقالعادهی او میگفتند.تا جایی که برخی امور مالی خانه را به او سپرده بودند. حواسش جمع بود که حقی ضایع نشود و پرداختها همه به موقع انجام شود.
مادر که انگار صبر زینبی به خوبی در جانش نشسته بود، متواضعانه ابراز شرمندگی میکرد: «کاری نکردم همهش لطف خدا بوده….تنها سعی کردم علاوه بر رعایت مسائل مذهبی با زبانم کسی را نیازارم و اهل گذشت باشم….»
چشمهای مادر انگار این ویژگی را فریاد میزد.
و اما خواهرانههای خانم قرهی جذاب و شنیدنی بودند: «من و ملیحه همصحبتِ هم بودیم؛ هرچند که ۹ سال تفاوت سنی داشتیم.دلواپسیهایمان را با هم تقسیم میکردیم و همهی تلاشمان این بود که مامان و بابا نگران نشوند…خواهرم ۱۵ سال در پایگاه بسیج خدمت کرد دوست نداشت کار رسمی داشته باشد چرا که میخواست هر جا که حضورش مفیدتر و ضروریتر است نقشآفرینی کند»
مسئول پایگاه بسیج میگفت: «هیچوقت از امکانات بسیج کوچکترین استفادهای نکرد.»
یک بار خودکار پایگاه را به اشتباه داخل کیفش گذاشته بود و تا نزدیکی منزل پیاده آمده بود اما برگشت تا خودکار را تحویل بدهد. گفت از آینده خبر ندارم و نمیدانم چه می شود…
و اما روز واقعهساعت ۵ صبح خبری آمد که قلب یک ملت را آتش زد و داغدار کرد…هنوز هم درست نمیتوانم به سحر آن روز بیندیشم.خبری که حال خانوادهی قرهی را هم دگرگون ساخت.ملیحه به سر و سینه میکوبید.بیقرار تر از همیشه در اتاق راه میرفت و بلند بلند گریه میکرد. زبان گرفته بود و میگفت: «آقا دیگر این دنیا بعد از تو به درد نمیخورد.
آقا مرا هم با خودت ببر»
و خداوند خواستهی از اعماق جان ملیحه را چه زود اجابت کرد…ظهر همان روز، دقایقی مانده به اذان، تنها چند ساعت بعد از درک این مصیبت عظیم، ملیحه همراه ۱۳ بانوی بسیجی دیگر در حوزهی ۱۰۳ رضوان به سوی رضوان الهی پرواز کرد.
تاب و توانِ ملیحه برای تحمل داغ شهادت آقا به هشت ساعت هم نرسید…
ملیحه ماههای آخر همواره ذکر یا رافع الدرجات و دعای عاقبت بخیر شدن بر لب داشت.او به آرزویش رسید و دوری امام و محبوبش را تاب نیاورد…
خدایا چگونه میتوانم شکرگزار باشم؟چه انسانهای گمنامی در این سرزمین مقدس نفس کشیدهاند…وجود این پاکان، گواهی روشنی بر فتح و پیروزی ماست…
https://ble.ir/razmedia_info/1082872186230326190/1777113007256




