مادر شهیدی که بالاخره گریه کرد…
به قلم خانم فاطمه حبیبوند

وارد خانه که شدیم، خانمی میانسال با چادر مشکی و چهرهای آرام و لبخندی کمرنگ بهمان خوشامد گفت. عکس پدر خانواده که درست یکسال از فوتش میگذشت، مابین عکس حاج قاسم و شهید سید علی خامنهای روی یک نیم طاقچه قرار گرفته بود.
همین که نشستم به گوش دادن صحبتهای مادر، چشمم به عکس خودِ آقا جوادِ ایجی افتاد. جوانی دهه هفتادی و بسیار خوشسیما. با خودم گفتم خدا به دل مادرش رحم کند.انتظار اشک و آه داشتم…
مادر از زبانزَد بودنِ شهید در میانِ عام و خاص میگفت و از نجابتش.از اینکه پنج سال بود ازدواج کرده و همسرِ جوانش نتوانسته آشیانهشان در طبقهی بالا را تنهایی تحمل کند و به خانهی پدر رفته است.از اینکه چقدر امامش را دوست داشته و تنها یک روز بعد از او پرکشیدهاست. میگفت داغ رهبر شهید از پسرش برای او سنگینتر است.
او گفت و ما شنیدیم، اما انتظارم به واقعیت نزدیک نشد. هرچقدر در او دقیق شدم نه بغضی در صدایش دیدم و نه اشکی در چشمانش.مدام میگفت خدا را شکر میکنم که جواد به آرزویش رسید و ما قابلِ چیزی نیستیم. فقط یکجا کلماتش منقطع شد!آنهم زمانی که داشت دربارهی جراحاتی صحبت میکرد که بر پیکر رشید فرزندش وارد شده بود.
بعدتر که پرسیدم فهمیدم برادر بزرگتر همهی جراحات پیکر را با چشمان خودش دیده اما نگذاشته بود مادرش پیکر آقا جواد را کامل ببیند تا نکند مهرِ مادرانه تاب و توان را از دلش ببرد. بار غمی که برادر به دوش میکشید در چهرهاش نمایان بود. انگار با تسبیح سبزرنگی که در دست میچرخاند آرامش پیدا میکرد.
میگفت پدر، سرهنگ انتظامی بود اما حتی یکبار هم با یونیفرم از خانه بیرون نرفت که نکند زمینهی سوءاستفاده از موقعیتش شود.میگفت برادرش هم همینطور بود. برادرش سرهنگ بود و پاسدار.
پسربچهای حدودا هفت هشت ساله روی مبل کناریِ مادربزرگش نشسته بود و به زور یکجا بند شده بود. از چشمان سیاه و درشتش شیطنت دلنشینی بیرون میزد.اما پدرش که از عمو میگفت زُل زده بود به دهان پدر. آنجا که میگفت علمداری و طبلزنی دستههای مسجد را من و برادر و الان هم پسرم انجام میدهیم.انگار در خونشان بود.
خواهر شهید نتوانست طولانی از برادرش حرف بزند. گفت: «جواد با اینکه کوچکتر بود ولی بعد از پدرم بزرگترین تکیهگاه من بود». دلتنگی در چشمانش لنگر انداخته بود و مشخصاً داغ دلش هنوز تنوره میکشید.
آنجا بود که مادر خود روضهخوان پسرش شد و برای آرام کردن دخترش ذکر زینب کبری (سلام الله علیها) گفت. که بعد از شهادت آن همه عزیز، هیچکس عمهی سادات را تسلی نداد.گفتم مادر شهید حتی بغض نکرد؟!اشتباه گفتم.او حتی گریه هم کرد اما نه برای پسرش، برای روضهی حضرت زهرا (سلام الله علیها).دقیقا با آن لحظهی فراق که حضرت امیر از فاطمهاش خواهش میکند: «کَلِّمینی…»
دم در رگِ نویسندگیام بیرون زد و از یکی از خانمهای مسجدی که برای دیدار آمده بودند دربارهی مادر شهید پرسیدم.گفت سی سال است هممحلّی هستیم و خانم ایرانفر بدون دریافت پول مداحی اهلبیت (علیهمالسلام) را میکند.شاید دامادش راست میگفت، شاید این شهادت مزد این همه سال خدمت خالصانه بود.نمیدانم؛ اما این صبر و تواضع عجیب حتما از کرامات خاندان عصمت است به او که اگر عنایت این خاندان نبود داغ این جوانان رعنا تا ابد برای این ملت سرد نمیشد.
https://ble.ir/razmedia_info/2924526645480220129/1776077298366




