دنبال شهرتیم و پی رسم و اسم و نام / غافل از اینکه فاطمه گمنام میخرد
به قلم خانم رضوانه خلجی

تصویر چهرهی خندان آقامهدیِ خادمزاده، روی در ورودیِ ساختمان خودنمایی میکرد.بنای ساده و قدیمیای که از روز سوم جنگ، میزبان مهمانانی بود که شهادت او را تبریک و تسلیت میگفتند.وقتی به آستانه در ورودی منزل رسیدم، باور نکردم بانوی متبسمی که جلوی در ایستاده همسر شهید باشد. چهره مهربان و خندانش نشانی از رنج مصیبت نداشت. انگار که از پیش ما را میشناخته، با مهربانی و خوشرویی، به ما خوشامد گفت و راهنماییمان کرد. از خودش عبور کرد و مودبانه، با اشاره بانوی دیگری را نشان داد: «ایشون مادر شهید هستند.» بعد با مهربانی خودش را کنار ما رساند و در بین ما نشست.
آقا مهدی، صبح دوشنبه ۱۱ اسفند، در محل کارش بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسیده بود. او ۴۸ ساله بود. ۱۷ سال از زندگی مشترکش میگذشت و سه فرزند داشت؛ دو پسر جوان و نوجوان و یک پسر ۵ ساله.
نقل خاطرات و صفات شهید، از مادر بزرگوارش شروع شد. بانویی که هنگام عرض تسلیت، با چشمان محکم و آرامَش مواجه شدم. به جای بیقراری، آرامشی دوست داشتنی بر چهرهاش نقش بستهبود. آنقدر که زهراخانم، همسر بزرگوار شهید، آن صلابت را تحسین میکرد و اقرار داشت انگار مادرآقامهدی را حضرت زینب (س) آرام کرده…حاجخانم ۵ فرزند داشت، اما آقامهدی یوسفش بود. میگفت از بچگی یک جور دیگر بود… از ۹ سالگی نسبت به نمازهایش مخصوصا نماز صبح حساسیت زیادی به خرج میداد. وقتی برای اولین بار حقوق گرفت، سال خمسیاش را تعیین کرد. باخدا و باایمان بود. همیشه وضو داشت. همه دوستش داشتند، هیچکس از او ناراضی نبود و خیرش به همه میرسید؛ آنقدر که همه اقرار داشتند اگر او شهید نمیشد ما تعجب میکردیم…
مثل همهی شهدا، نزدیکان آقامهدی هم بعد از شهادتش چیزهای جدیدی درباره شهیدشان فهمیدند که پیش از آن نمیدانستند. برادر آقا مهدی میگفت هرسال در شب میلاد امام حسین علیهالسلام، در مسجد حضرت رسول(ص) نذری میدادند. سالها این نذر تکرار شد اما هیچکس نمیدانست که بانیاش آقامهدیست. این موضوع از خادمان و آشپز هیئت هم پنهان ماندهبود. آقامهدی عاشق گمنامی بود؛ دلش نمیخواست توی چشم باشد، اما خدا همیشه آنهایی را که خالصانه برای خودش کار میکنند، بالا میبرد و به همه نشان میدهد. خدا برعکس گمنامها، برای نامدار کردنشان مشتاق است…
زهراخانم هم مثل همسر شهیدش گمنامی را دوست داشت. برای همین وقتی از او درخواست شد در مقابل دوربین شروع به صحبت کند، خودداری کرد و گفت صحبت برای راویان کافیست. بعد با لبخندی که از لبانش محو نمیشد، رو به ما خاطرات شیرین همسرش را مرور کرد. آن لبخند ناشی از عشق و رضایت عمیقی بود که از شهیدش داشت.میگفت: شهادت مزد تلاشهای خالصانه همسرم برای حل مشکل دیگران بود. تمام توانش را برای حل گرفتاریهای دیگران به کار میگرفت و خودش را به زحمت و قرض میانداخت. هرروز بعد از نماز صبح زیارت عاشورا و یک صفحه قرآن با معنا و تفسیرش میخواند؛ این عادت در تمام سالهای زندگی مشترکمان ترک نشد. با آنکه آموزش قرآنی مفصلی ندیده بود، مسلط به مفاهیم قرآن بود و در مسائل اعتقادی و اجتماعی از ادلهی قرآنیش حظ میبردم.
وقتی فهمید حفظ قرآن را شروع کردهام، خیلی حمایتم کرد و گفت این مهمترین کار توست. خیلی سفرهدار و مهماننواز بود. به صلهارحام اهمیت میداد. دهه اول ماه مبارک ما بارها افطاری دادیم. بعد از شهادت آقا مهدی هم افطاریهایمان را هرشب سر مزارش ادامه دادیم… در مهمانیها با بچهها بچه میشد و بازی میکرد. با او خوش میگذشت. هر سه پسرمان هم به او خیلی وابسته بودند. چون مقید بود هرروز بعد از بازگشت از محل کار، برایشان وقت بگذارد.
پسر کوچکم هنوز گاهی میپرسد: «بابا کِی از سرکار برمیگرده؟» یکی از بچهها خواب پدرشان را دیده بود. توی خواب احساس کرده بود آقا مهدی زندهست.
گفته بود: «بابا ما که پیکرت رو خاک کردیم تو اینجا چیکار میکنی؟» آقا مهدی جواب داده بود:
«اون فقط پیکر من بود. شبیه یه عروسک. من خودم الان پیشتونم…» بچهها باور دارند پدرشان بیشتر از قبل مراقبشان است… من هم حضورش را احساس میکنم. هروقت دلم میگیرد میگویم: «آقامهدی خودت آرومم کن! دستت رو بذار رو قلبم…» بعد از چند دقیقه احساس میکنم که آرامِ آرامم.»
دیدار شیرینمان با خانواده شهید برای ما کلاس درس مقاومت بود. کلاس درسی که با ذکر مصیبت سید الشهدا(ع) آغاز شد و بهپایان رسید. همسر شهید صبری زینبوار داشت و جز زیبایی ندیده بود. این را از کلام خودش فهمیدم و ذکر «الحمدلله» که مثل لبخندش پرتکرار بود.
https://ble.ir/razmedia_info/6713731694758579356/1779024628088




